الشيخ الطبرسي (مترجم: نورى و مفتح)
91
تفسير مجمع البيان (فارسى)
و قتاده گفتهاند : « حنيذ » بريان شده با سنگهاى داغ را گويند ، و فراء گفته : « حنيذ » آنست كه در زمين گودى بكنند و آن را در گودى بريان كنند ، و ابن عطية گفته : « حنيذ » آنست كه پس از بريان شدن آبش بچكد . « فَلَمَّا رَأى أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ » و چون ابراهيم ديد دستهاى آنان بگوسالهء بريان دراز نمىشود ( و از آن نميخورند ) در نظرش ناشناس آمدند . « وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً » و ترسى از آنها در دل گرفت . و در اينكه سبب ترس ابراهيم چه بود ؟ اختلاف است ، برخى گفتهاند : آنها را جوانانى نيرومند مشاهده كرد و خانهء ابراهيم عليه السلام نيز در كنار شهر بود و چون ديد از خوردن غذا امتناع دارند خود را با آن وضع ايمن از بلا نميديد ، زيرا رسم مردم آن زمان چنان بود كه چون كسى غذا و طعام ديگرى را مىخورد صاحب غذا از ناحيهء ميهمان بر جان و مال خود ايمن بود . و برخى گفتهاند : ابراهيم خيال كرد آنها دزدانى هستند كه براى رساندن آسيبى به دو آمدهاند ، و ديگرى گفته : احساس كرد كه آنها بشر نيستند و براى كار بزرگى آمدهاند ، و قولى هست كه گفتهاند : ابراهيم دانست كه آنها فرشتهاند ولى ترسيد كه مبادا براى عذاب قوم او آمده باشند ، تا آنجا كه به دو گفتند : « لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمِ لُوطٍ » اى ابراهيم نترس كه ما براى عذاب و هلاكت قوم لوط آمدهايم و براى عذاب قوم تو نيامدهايم ، و برخى گفتهاند : آنها دعا كردند و خدا گوسالهء بريان شدهء ابراهيم را زنده كرد و برخاسته به راه افتاد ، در اينوقت ابراهيم دانست كه آنها فرستادگان خدايند . « وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ » و زنش سارة كه دختر هاران ابن ياحور بن ساروع بن ارعوى بن فالغ و دختر عمو و يا بگفتهء بعضى دختر خالهء ابراهيم بود پشت پرده ايستاده بود و سخن فرشتگان و ابراهيم عليه السلام را مىشنيد . و مجاهد گفته : « قائمة » يعنى آن زن براى خدمتكارى فرستادگان خدا سر پا ايستاده بود و ابراهيم با ميهمانان نشسته بود . و برخى گفتهاند : يعنى براى نماز ايستاده بود و ابراهيم نشسته بود .